جنوب
همه ی هیچهام برای تو درد می کند که هنوز دست از پشت نقابم بیرون نیاورده ام و گیلاس از پس نیم کاسه که پشت پام به پام لگام می زند و از نیم خوابگیم با باران می اندازدم. این که نیمه تنگ این راه به کجا ختم می شود و تو قرار است قافله کدام پنجره را لخت کنی خسته ام می کند . من درد هام بوی خودم گرفته است بوی همین که میان استخوان هام می پیچد و از دالانی به دالان دیگر می پوساندم. . . . هیچ که میان استخوانهات بپیچد تازه من می شوی من با این دو گیلاس نارس در مشت و این همه نقاب بر گرده. .
همه ی دردهام برای هیچ
نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت
توسط hiroo| |

